ما را در سایت در ستایش زنجموره.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 133 تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 11:10
آفتاب رفت و غروب کرد...
حالا شب، رسیده...
امیدوارم آرامش به زندگی و دل آدم ها برگرده...
گاهی دلم خیلی پر و خالی میشه...
انگار که گیج بشم...
در ستایش زنجموره.......ما را در سایت در ستایش زنجموره.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 140 تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 11:10
ما را در سایت در ستایش زنجموره.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 140 تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 11:10
تا صبح درگیر کابوس های عجیب بودم...
چه معنی می دادند...
در ستایش زنجموره.......ما را در سایت در ستایش زنجموره.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 168 تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 11:10
شمعدونی هام دیروز با به شکوفه و گل نشستن، خوشحالم کردند...
و جوونه ی بخشی از سبزی هام...
این روزها ، روزهای قشنگی نبود و حتی شاید بشه گفت نیست...
روزهای خستگی
روزهای خاکستری...
صبح ه زود کار...
و عصر تن ه خسته ی سنگین ه پر از نگرانی...
انسان در بستر چالش های طبیعت...
هی فوران و افت و خیز
دائم مبارزه
مبارزه برای رفتن برای هرروز بیشتر رفتن...
و انتها...
انتها، چی ه واقعا...
گاهی به د... فکر می کنم
و اینکه چرا دوبار خودکشی کرد و تا اعماق نیستی رفت و برگشت...
در ستایش زنجموره.......ما را در سایت در ستایش زنجموره.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 148 تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 11:10
ما را در سایت در ستایش زنجموره.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 140 تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 11:10
دیشب کابوس ها احاطه م کردند...
تا هر لحظه ی شب...
بیشتر عقربه های کوچک ساعت رو دیدم دو سه چهار...
هر لحظه پرش لبهام رو از تشنگی مریض کرده بود...
قلبم فشرده شده بود...
یک جایی همیشه درون قلبم درد می کنه...
بی اونکه بتونم تشریح ش کنم...
تجسماتم عذابم میدند...
و از خودم می بُرم...
دیروز عصر که برگشتم خونه خیلی خوشحال بودم ...
اینکه خونه ام و می خوام غذا بخورم...
اما شب...
نفهمیدم چی شد...
در ستایش زنجموره.......ما را در سایت در ستایش زنجموره.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 142 تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 11:10